تبليغاتX
حرفخونه
شاید تو چو وابینی خیر تو درین باشد......شاید شاید...
یه بار یه جا خوندم : " ای کاش  آرزوهای  امروزمان را می نوشتیم تا وقتی در روز دیگر خدا آنها را به ما ارزانی داشت ، از یاد نبرده باشیم که این، روزی آرزوی ما بود......"

در ظاهر جمله ی عمیقیه اما من باهاش مخالفم. و به نظرم اینو یه آدم در حالتی گفته که می خواسته خودشو واسه خداش آبنبات کنه.

چون چیزی که امروز آرزوی منه ، شاید (و به ظن یقین) روزی دیگر آرزوم نخواهد بود.

و اگر آرزویی فراموش بشه، به صورتیکه وقتی خدا بهت دادش اصلا دوزاریت نیفته که این یه روز آرزوت بوده.....اون دیگه اصلا برآورده شدن آرزو نیست. به نظرم آرزو هم مثل خیلی از چیزها تاریخ اعتبار داره. وقتی این تاریخ تموم شد......دیگه شعله ی اون آرزو هم تو دل آدم سرد و خاموش می شه.

پس عزیز دلم ، خدای خوشگلم یه کم بجنب. تا آرزویی از دل ما آدما رد شد، تصمیمتو بگیر .یا می خوای برآوردش کنی یا نه.

اگر آره ، سریع عمل کن. سعی کن به سرعت طلب آرزوهای ما خودتو برسونی چون تند تند آپ دیت می شه.

پ.ن 1 : من همینجا جلو همه اعلام می کنم ، دیگه اون آرزویی که مال 2 ماه گذشتم بود و کچلت کردم بس که اذت خواستم و کچلم کردی بس که خودتو زدی به نشنیدن.....دیگه نمی خوام.  فراموشش کن. منم همینکارو کردم.

حالا با هم رو آرزوهای جدیدم کار می کنیم. باشه...... اوووووووووو  بازم نمی شنوی نه؟

پ.ن 2: گاهی این فکر عجیب به ذهنم میاد که نکنه خدا هم مثل دنیایی که خلق کرد و تمام متعلقاتش داره می ره رو به کهولت و پیری؟ ( خدایا توبه.....توبه..... این رو من نگفتم .وجودات غیر ارگانیک درونم گفتن.)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:11  توسط رویا  | 

تا حالا شده به قاطر فکر کنید؟

همه با انزجار نگاهش می کنن. همون نگاهیو بهش دارن که به یه بچه ی حرومزاده دارن.

چرا؟ در هر دو مورد این محصول بدست آمده خود به شخصه در امر تولیدش دخالت و دخل و تصرفی نداشته.  در مورد قاطر :یه اسب خود کم بین با یه الاغ خود بزرگ بین با هم یه نشستی داشتن و این ۴ پای چشم درشت بی هویت خلق شده. دنیا به حد کافی در حق این نگون بخت ها سخت گرفته( به سرنوشت تلخ قاطر های حمال امامزاده داوود فکر کنید که خیلی ها بهشون می گن سمند ۲ گوش.) شما دیگه اینطور سنگین نگاهشون نکنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 1:9  توسط رویا  | 

از خونه که خارج شد سوز سردی که به صورتش خورد باعث شد خدا رو شکر کنه که پالتو ش رو از کمد لباس های زمستونی درآورده و پوشیده بود.دستاشو کرد تو جیبش و تند به راه افتاد...... یه چیزی تو جیبش بود.دستشو در آورد.اوه یه اسکناس 1000 تومنی. خندید و با خودش فکر کرد: " پولی که یهویی پیدا بشه حال میده .مبلغش مهم نیست .این هزاری بیشتر از ده برابرش بهم چسبید.

سر کوچه منتظر تاکسی ایستاده بود که ....  " ببخشید خانوم "

یه پسر جوون با ظاهری معصوم و دماغ قرمز از سرما.نشنید چی میگه.قبل از اینکه دهنش رو باز کنه می دونست چی میخواد....سناریوی تکراری گم شدن کیف پول و نیاز داشتن مبلغ کمی برای کرایه تاکسی. هرگز به این حرفها گوش نمی داد اما اون پسر با چشمای معصوم باعث شد یه لحظه تو ذهنش بگه : "شاید این هزاری سهم این پسره باشه" و بدون تامل دستشو از جیبش درآورد و هزاری رو گذاشت کف دست های منجمد پسره و صدای خودشو شنید که گفت :" امیدوارم اعتمادم باعث خندیدنت بهم نشه و دروغ نگفته باشی." و بلافاصله سوار تاکسی شد. تو مسیر به پسره فکر می کرد که آیا راست گفته؟ آخرم به خودش گفت : " بیخیال بابا ایشالا دروغگو نبود اگرم بود مبلغی که از دست نرفت .هزار تومن چه ارزشی داره.؟؟؟"

به مقصد نزدیک میشد.کیفش رو باز کرد که کرایه تاکسی رو حساب کنه اما......کیف پولش نبود که نبود و تازه یادش افتاد کیفش رو که عوض کرده تا با این پالتو ست کنه یادش رفته محتویاتش رو هم بگذاره تو این کیف.......

حالا باید مثل همون پسر از سرما منجمد شده به راننده رو می زد که پول کرایه نداره.

به راننده با کلی خجالت گفت :" حاج آقا می شه منو دربست برسونید؟ "

حاج آقا هم مثل برج زهرمار گفت  :" نخیر . من راننده ی خطی ام.دربست بابام رو هم نمیبرم."

یه کم مکث کرد بعد آروم گفت : " آخه حاج آقا من کیف پولم رو خونه جا گذاشتم."

راننده به طور کامل برگشت عقب و به صورت غرق خجالت اش زل زد بعد گفت : " آهان اینه. یه کلک کهنه. آخه آدم چی بگه؟

سرو تیپشونو نگاه می کنه خجالت می کشه حرف بزنه. اینهمه پول بابت تیپ  فوفولیشون می دن بعد زورشون میاد کرایه تاکسی منه راننده رو بدن. باشه خانوم شما راست میگی. .....پول نداری."

ریز لب وزوز کرد : "همین الان اگه بتکونیش حداقل 100 تومن همراهشه......."

پیام اخلاقی:

با عوض شدن فصل و تغییر تیپ ظاهری، حتما جیب و کیف خود را پیش از خروج از منزل چک کنید تا مانند شخص فوق الذکر تخریب شخصیت نشوید. متشکرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:25  توسط رویا  | 

خوب بی مقدمه می رم سراغ بازی ای که نسی و به صورت نیم بند قلم فرانسه منو دعوت کردن بهش که گفتن ۵ اخلاقمه که کسی ازش خبر نداره:

۱- خیلی زود رنج هستم. و گاهی این زود رنجی باعث شده از بعضی ها که خیلی هم دوستشون داشتم بگذرم.

۲- وقتی عصبانی می شم اصلا سعی نمی کنم جلوی زبونمو بگیرم و هیج به عاقبت کار فکر نمکی کنم.

۳- اصلا دوست ندارم از درونیاتم با کسی حرف بزنم. و وقتی کسی منو مجبور به این کار می کنه دوست دارم خفه اش کنم.

۴- وقتی یکی داره باهام حرف می زنه و عموما درد دل می کنه به محض اینکه حوصله ام از حرفاش سر میره دیگه نمی شنوم چی میگه. و تو ذهنم با حرفها و قیافش بازی می کنم و ......( امیدوارم با گفتن این مطلب دوستان خوبم منو از شنود(به قول یه دوست مرحوم) درد دل هاشون محروم نکنن.من همیشه این کارو نمی کنم . فقط وقتی حرف به درازا می کشه و خسته می شم.)

۵- از اینکه کسی در مقابلم  سکوت کنه دیوونه می شم. سکوت در مقابل حرفم  یا عملم یا احساسم یا هرچیزی که منتظر جوابشم.

تمام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 17:28  توسط رویا  | 

روز اولی که با روشنک رفتم باشگاه ثبت نام کردم، فقط مونده بودم تو کف تعداد متنوع دستگاه هایی که داره.از همون جلسه اول برنامه گرفتم و شروع کردم به کار.اما از روزای بعدی توجهم به چیزای دیگه ای هم جلب شده که بیشتر جنبه ی کمدی داشت.

فهمیدم تو باشگاه چند گروه ورزشکار میاد.

گروه اول خانومای 40 سال به بالا با یه کوه سلولیت دورتادور بدنشون. روزای اول سفت و محکم کار می کنن. اما تا 2 تا دوست پیدا کردن ،کار تعطیل می شه .فقط دور هم جمع می شن،از شوهره و بچه هه و جمع آوری آذوقه ی زمستون وقوم الضالمین (فامیل همسر) حرف میزنن.

گروه دوم هنرمندان هستن.معمولا آرایشگرن که تمام مدت تو سر و صورت بقیه دارن زوم می کنن و از مدل ابرو و مو و رنگ مش هاشون ایراد می گیرن و بعد زیرپوستی تبلیغ کار خودشون رو می کنن و به این طریق جلب مشتری می کنن.

گروه بعدی اهل کسب و کار حلالن. از زمانی که می رسن ساک هاشونو ولو می کنن و از شیرمرغ تا جون آدمیزاد رو به حراج میزارن و کلی معرکه راه می ندازن.

گروه چهارم یکم جای مکث دارن.بگم؟بگم ؟ اینا صاحبان مشاغل خاص هستن و میان باشگاه تا مخ تیکه ها رو بزنن تا دافی های آینده بشن و برن تو تیم کاری این خانومهای ...... . اینا هم گاهی خیلی سرشون شلوغه متاسفانه.

گروه پنجم امید های تیم ملی هستن. از زمانیکه میرسن ،چون کارشون خیلی درسته نیاز به گرم کردن ندارن آخر کار هم نیازی به سرد کردن ندارن. یه کله میرن جلو آینه و شروع می کنن هالتر 10 کیلویی میزنن در حالیکه هر آن میگی الان جون از ..... اش در میره. این خانوم ها عموما چنان در سطح بالایی هستن که بی نیاز از گرفتن برنامه از مربی هستن و به صورت خودجوش و دیمی رو دستگاه ها کار میکنن . خوب هرچی باشه امید تیم ملی هستن.

گروه آخر هم مدل ها هستن.خانوم های عزیز که از ساعت 6 صبح ،از خواب نازشون میزنن و تا 9 جلو آینه هستن.

وقتی تو باشگاه این گروه رو میبینی مخ ات هنگ می کنه.چون یهو میبینی یه عروس با لباس ورزشی داره وسط سالن خرامان خرامان رد میشه.آرایش کامل مو و  صورت  با آخرین مد.

تمام. گروه رسمی دیگری وجود نداره. چون امثال من رو تو هیچ گروهی نمی پذیرن ؛ما هم به صورت نیمه رسمی یه گروه بچه های خوب تشکیل دادیم و مثل چسب چسبیدیم به مربی. و در کنار اون،تو کار گزارش از گروه های رسمی هم فعالیت می کنیم.

اگر خواستین به عضویت یکی از این گروه ها در بیاین به من بگید تا کارتون رو راه بندازم.

 

پ.ن : وای به حال آقایونی که از گزارشات من آتو گرفته و به ورزشکار بودن خانوم ها شک کنن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 13:55  توسط رویا  | 

ازت دلخورم.من صاف و شفاف و بی خش هر کمکی تونستم کردم. خودم رو به تنش انداختم.واسطه شدم.خواستم بیشتر و ماثرتر کمک کنم.خیلی جاها مجبور شدم جوابگو باشم. چرا اینکارو کردم به نظرت؟ اصلا نظری داری؟اصلا بهش فکر می کنی؟

من فقط خواستم آدم بده ی این داستان نباشم. خواستم من نرم سمت اون کفه ی ترازو که سنگین تره. خواستم رفیق نیمه راه نباشم. خواستم پشت کسی رو که همه در مقابلش ایستادن رو خالی نکنم. همین.

اما شاید ...شاید اگر دوباره این داستان تکرار می شد طور دیگه ای رفتار می کردم.از انسان بودنی که خریت تصور شه داره حالم به هم می خوره. همچنان به سکوت و تظاهر به ندیدن و نفهمیدن ادامه بده.مدت هاست انتظاری جز این ازت ندارم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 1:27  توسط رویا  | 

عجب برف باحال و خوشگلی میاد.

عاشق شبای برفیم.دوست دارم تو سکوت به چراغ خیابون نگاه کنم و به بارش سنگین و تند و ریز برف که تو نور نارنجی چراغ انگار می رقصه.

می گن با بارش اولین برف از خدا یه چیزی بخواه . من خواستم. بقیه اش بستگی به مرام و معرفت خدا داره.

امیدوارم فردا که بیدار می شم و با ذوق می دوام جلو پنجره نبینم برف امشب رویا بوده.

خدایا فردا آسمون آبی نباشه.کبود کبود باشه.مرسی خوشگلم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:34  توسط رویا  | 

امروز به کلاس فرادرمانی نرسیدم. چون دقیقا  زمانیکه ساعت زنگ زد من داشتم خوابت رو می دیدم.  زود زنگ ساعت رو قطع کردم و پلک هامو به هم فشار دادم تا ادامه ی خوابت رو ببینم.اما دیگه ندیدم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:11  توسط رویا  | 

تردید نکنید .یه برنامه جور کنید و تعطیلات هفته ی بعد رو حتما شمال باشید. هواش بی نظیره.

پ.ن:

1- لطفا حواستون به زیر پاهاتون باشه ، حلزون ها رو له نکنید.

2- اگه با تلکابین می رفتین بالای کوه و دیدین یه عده دارن پیاده کوه رو میان بالا از کابین تا کمر آویزون نشین پایین که عربده بزنین : " مگه 8 تومن پول نداشتی که با تلکابین بیای؟ چرا داری خودتو ..... میدی پیاده میای؟ "  عزیزانم اونها ورزشکارن و ..... رو هم کشیدن و دارن کوهنوردی می کنن.مشکل مالی ندارن. اگه تونستی یه بطری آب معدنی براشون بنداز. اونم با هماهنگی .نه اینکه یهوبطری رو ول بدی تو مغزشون.

3- توی هوای بارونی قلیون دوسیب فراموش نشود.

4- حین رانندگی حواستون به گاوهای کنار جاده باشه. ظاهرشون خیلی بی شعوره اما آخر موقعیت سنجن. تا یه ماشین مدل بالا می بینن طی یک عملیات انتحاری می پرن جلوش و اینجاست که از هر سوراخی یه شمالی با چوب می پره بیرون و یهو می بینی این گاو در ظاهر بی صاحاب حداقل 10 تا مدعی داره. این هم یه راه جهت خالی کردن جیب مسافرها توسط برادران میهمان نواز خطه ی شماله.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:10  توسط رویا  | 

 

-: " ببین ، هی میگی محبت کن ... خدمت کن ..... ببین مردم ارزش محبت رو نمی دونن. باز من با طناب پوسیده ی جناب عالی یه کله تا ته چاه رفتم. گفتی هرجا دیدی کمکی از دستت برای کسی برمیاد دریغ نکن ،من اینهمه واسه این آدم وقت و انرژی گذاشتم. اینهمه زحمت کشیدم  .حالا ببین حتی یه کلمه تشکر هم نمی کنه ازم.................... گوش ات با منه؟ "

به بالا نگاه کردم ، به خدا. داشت با خونسردی روزنامه می خوند. حتی سرشو بلند نکرد فقط گفت : "اوهوم...."

ادامه دادم : " ببین چه جالبه . یه اس ام اس هم مرحمت نمی کنه بزنه بگه فلانی من فهمیدم که چقدر کار کردی.مرسی . یه ای میل زورش میاد بزنه. بعد تو میگی اهمیت ندم ؟ بابا جان حواست هست به من یا نه؟ "

باز به بالا نگاه کردم. به خدا .با خونسردی پشت میز غذاخوری نشسته بود و فرنی اش رو فوت می کرد که خنک شه. نیم نگاهی به من کرد و گفت  : " من بهت اینم گفتم که اگه کاری واسه کسی کردی ، فراموش کن و انتظار نداشته باش تا ابد مدیونت باشه. اینو چرا یادت نمونده؟ "

شلوغش کردم و گفتم : " اصلا نمی فهمم چی می گی ؟ به حرفم خوب گوش ندادی...... " و غرغر مو ادامه دادم.

-: " تو این هاگیر واگیر حالا باید بچه ها رو هم جمع کنم واسه کلاس. آخه بگو به من چه؟ ......"

اونروز اولین جلسه کلاس فرادرمانی مون بود و قرار بود دوستامو خبر کنم واسه شرکت سر کلاس. همونطور که با خدا حرف می زدم شروع کردم به نوشتن اس ام اس به دوستم. نمی دونم چی نوشتم چون تمام مدت مشغول غرولند بودم.در همون حال هم  اس ام اس رو ارسال کردم. همچنان مشغول حرف بودم : " من که دیگه عمرا به این آدم اس ام اس نمی زنم . به من چه. تا همینجا هم بیخود خودمو کوچیک کردم.وامیسم ببینم  کی خودش به ذهنش می رسه که بالاخره باید حداقل یه اس ام اس بزنه و تشکر کنه..... من باید...."

خدا پرید تو حرفم : " حوصله ام رو سر بردی بچه. بسه دیگه....."

 خواستم  دوباره شروع کنم که یهو صدای زینگ زینگ گوشیم در اومد. ...... خدای من ...... اس ام اس.

به خدا نگاه کردم : "وای ................. طفلک ................... اس ام اس زد. عجب حلال زاده ایه. همین الان داشتیم در موردش حرف می زدیم. خودش اس ام  اس داد. "                    خدا با لبخند موزیانه داشت نگاهم می کرد.

اس ام اس رو باز کردم.................. خدای من . اس ام اس نبود.دلیور اس ام اس خودم بود که مثل خنگ ها به جای دوستم فرستاده بود به این آدم.........خودم با دست خودم این سوتی رو داده بودم .بعد از تایپ اس ام اس دوستم ، تو شماره هام جای اینکه اسم دوستم رو انتخاب کنم ،ا ونقدر تو ذهنم اسم این  آدمو در حین چغولیش پیش خدا تکرار کرده بودم که ناخودآگاه رو اسمش کلیک کرده بودم و ........

به بالا نگاه کردم. به خدا. : " شوخی می کنی!!!!!!!!!!!!!! من واقعا اینکارو کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

چند لحظه بعد اس ام اس کذ ایی از دوست گرامی اومد : " ظاهرا اس ام اس رو  اشتباه ارسال کردید. عیبی نداره پیش میاد......"

حتما با خودش فکر کرده مثل دختر دبیرستانی ها شیطنت بی مایه خواستم بکنم.

به بالا نگاه کردم. به خدا. رو کاناپه ی تپلیش لم داده بود. با شیطنت گفت : "  حالا باید ازش معذرت خواهی هم بکنی . حالت رو خوب گرفتم؟ دیگه سر صبحی  مخ ام رو نخوری ها......."

و من با خودم فکر کردم : " کی گفته خدا اهل شوخی شهرستانی نیست ؟؟؟؟"

 پی نوشت:

۱-خدای من چهره های مختلفی داره. گاهی مثل اونروز پیر و بی حوصله و چاقه. گاهی جوون و خوشگل و ورزشکار و مکش مرگ ما. در کل ظاهر خدام دقیقا بستگی به حال اونروزم داره.

۲-وای به حال کسی که مکالماتم با خدا رو ببره زیر سئوال. اینجا کسی اجازه بحث اعتقادی نداره. صفحمه اختیارشو دارم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:2  توسط رویا  |