حرفخونه
شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد......
لیست حضور و غیاب رو باز کردم. بدون ه اینکه کسی رو خطاب کنم پرسیدم : " امروز چندمه ؟ "
مریم که چشمای سبز و شفافش رو دوست دارم تندی گفت : " بیست و شیشم خانوم. "
و من با خودم فکر کردم : " فقط چند روز دیگه مونده...."
وقتی فقط چند روز دیگه مونده تا تولد دوستی که دوسش دارین ، میتونین تمام مدت به فکر این باشین که چجوری میشه سوپرایزش کنین.
تز های زیادی وجود داره. از فرستادن یه دسته بزرگ گلهای بهاری به محل کار گرفته تااااااااا رزرو میز تو یه کافه ی دنج با سقف نسبتا کوتاه و نور کم و رنگ های تند و گرم.
بد نیست که درست ساعت 12 بامداد اس ام اس بزنی و تبریک بگی و آرزو کنی که اولین نفری باشی که تبریک گفتی.
میشه ساعت های طولانی رو از این فروشگاه به اون مرکز خرید بری و دور بزنی و دور بزنی و دور بزنی و بگردی دنبال یه هدیه که بتونه حس ات رو ، و واقعا عمق حس ات رو منتقل کنه.
میتونی از مدت ها قبل دقیق شی تو حرفها تا بتونی بفهمی آیا چیز خاصی هست که دلش بخواد ، که نیاز داشته باشه ، که ...
وقتی فقط چند روز دیگه مونده تا تولد دوستی که دوسش دارین ...
چشمام بسته بود. صداش رو بیخ گوشم میشنیدم که زمزمه کرد : " باید ببخشی تا بخشیده بشی. "
چشمامو باز نکردم. تمرکزم اما، از دست رفت. منم آروم ،جوری که تمرکز بقیه رو به هم نزنم زمزمه کردم : " نیازی به بخشش ندارم. من در حق کسی بدی نکردم که نیاز به بخشش باشه."
خندید. صداشو نشنیدم اما حرکت لب هاشو حس کردم که لبخند زد. لبخندش تمسخر نداشت. توش پر بود از " دونستن. "
آرومتر از قبل زمزمه کرد : " در حق تو چی ؟ کسی در حق تو بدی کرده؟ کسی نیاز به بخشش تو داره ؟ "
جواب ندادم. و باز صدای لبخندشو حس کردم.حالا دیگه تمرکزم کاملا به فا..... رفته بود.
گفتم : " بدی نبود. طبیعی بود. خوب کرد. "
اینبار حس نکردم که لبخند بزنه. تمام سلولهای شنوایی ام منتظر شنیدن جمله ی بعدیش بود.
گفت با یه لحن خشک : " خودت میدونی ظلم بود. ظلم . و تو این کارو کردی. این تو هستی که نیاز به بخشش داری. این تو هستی که بدی کردی. تو میدونی.میدونی که نیاز داری که بخشیده شی و تا این اتفاق نیفته با آرامش نمیرسی. "
دیگه نمیتونستم چشمامو بسته نگه دارم.
زل زدم تو چشماش. چشمای همیشه مهربونش. چشمایی که هیچی نمیدونست اما به خوبی حس هامو حس میکرد و این منو میترسوند. گفتم : " اگه بگم نمیخوام آرامش داشته باشم چی؟ اگه بگم میخوام بخشیده نشم چی ؟ "
باز لبخند زد . بلند شد و بیخ گوشم زمزمه کرد : " دوباره تمرکز کن. نفس هاتو هماهنگ کن و سعی کن ارتباط بگیری. "
و بلند شد و رفت.
چشمامو بستم. اما مثل غالب مواقع ، اینور پلک هام خبری از آرامش نبود. پر بود از تصویر....تصویرهایی که با فلاش های پرنور مکرر عوض میشد و منو تو یه دریای متلاطم غرق میکرد تا پایان تایم مدیتیشن.
کلافه م . یه چیزی هست که نیازش دارم و نمیدونم که چیه؟
کانالای تلویزیون رو بالا پایین میکنم. .... اینجا نیس.
میرم سروقت کتابام. بین ورق های کتابایی که دوسشون دارم میگردم.... اما اینجا نیس.
در یخچال رو باز میکنم و تمام طبقات ، حتی جامیوه ای رو چک میکنم.....نه اون اینجا هم نیس.
وا میرم رو مبل و شماره های توی گوشیم رو بالا پایین میکنم.....خوب یه چیزایی اینجا هس که خودمو میزنم به مشنگی و با خودم میگم : " نه اینجا هم نیس. دلم صحبت با هیچکدوم از این شماره ها رو نمیخواد."
بی هدف لباسامو میپوشم که از خونه بزنم بیرون.به تمام مسیرای پیاده روی م فکر میکنم و میبینم الان دلم هیچکدومو نمیخواد. بی خیال میشم.
میرم سروقت پروژه ی نیمه تمام نفرین شده م....اما اونی که میخوام، الان رسیدن به اینم نیس.
کامپیوتر رو روشن میکنم. میرم نت.
اما زود دی سی میشم. بیخیال این میشم که چک کنم ببینم اینجاس یا نه.
میترسم از اینکه پیداش کنم.
به همین دلیل قید گشتن رو میزنم.
بهترین کاری که میشه کرد تو اینهمه کلافگی اینه که بری سروقت تخلیه ی تمام حس های مثبت و منفی ت روی کاغذ.
و من چقدر ممنونم از این دسته های سفید کاغذی که با صبوری منو و تمام حس هامو تحمل میکنن.
پ.ن:
1- گاهی، چقدر از قصد ، گم میکنیم چیزایی رو که برامون مهم و عزیزن.
2- وللش. نگم بهتره. نمیتونم جمله بندیش کنم.
تا حالا بچه به این کوچیکی رو بغل نکرده بودم.
نمیدونم چند ماهشه. برام اصلا اهمیتی هم نداشت.
اولین بار نبود که میدیدمش.
اما اولین بار بود حس کردم میخوام از مامانش بگیرمش.
به چشماش زل زدم و پرسیدم : " دوست داری بیای بغلم ؟"
خندید. اما خنده اش گلابی وار تر از اونی بود که فکر کنم به اینکه فهمید چی چی میگم بهش.
مامانش اصلا نترسید از اینکه بچه روبده بغلم. اصلا هم از این لوس بازی مامانا نداشت که هی با نگاهش چک کنه که مبادا دست و پای بچه رو در نیارم از جاش.
به خودم چسبوندمش. حالا یه موجود کوچولو به قلبم چسبیده بود که تند تند نفس میکشید و نمیدونم چرا اینهمه لق میخورد.
دور شدیم از مامانش. بردمش جلو آینه. اما هنوز داستان تصویر و آینه رو نمیفهمید و اصلا استقبال نکرد.
رفتیم جلو پنجره. اما منظره هم نتونست توجهش رو جلب کنه.
نشستیم رو دورترین راحتی توی نشیمن.
بلندش کردم. میبردمش بالا ، خوشش می اومد وبی صدا میخندید.
با هم لم دادیم رو یه راحتی تپل. پنجه هاشو مثل یه سنجاب کوچولو به هم قلاب کرده بود و گذاشته بود رو گردنم.
تمام سر و گردن و دستای کوچولوش ، تو قوس گردنم جا شده بود.
و من با تمام جونم طپش تند قلبش رو حس میکردم.نفس های کوچولو کوچولوش رو.راستی چرا اینهمه لق میخورد؟؟
زنجیر گردنبندم رو گرفته بود و آویزش رو به زور میکرد تو دهنش.
بعد کشف کرد که میتونه انگشت سبابه ی دست راستم رو هم بخوره. حتما خیلی خوشحال شد که من بهش اجازه دادم و مث مامانش مخالفت نکردم.
نمیدونم چه مدت طول کشید.تا اینکه حس کنم دیگه بسه. دیگه وقتشه بره پیش مامانش.
اما جدن حس کردم تمام استرس و ناراحتی این 2 هفته ی گذشته م، پرید . مث الکل.
بغل کردن این بچه جدن امروز حالم رو خوب کرد.
انگار یه فرشته رو تو آغوش گرفته باشم. یه فرشته ی کوچیک شیشه ای با خنده های بی صدا.
وقتی از در خونه زدم بیرون ، حس میکردم تمام انرژی منفی درونم فروکش کرده.
و نمیتونستم تشخیص بدم این خاصیت ماه تولدمه یا اثر بغل کردن اون سنجاب کوچولو با چشمای درشت خوابالو.
آخر سر یه روز
تموم میشه
نیست میشه.نابود میشه.
همه چیز
همه ی حس ها
همه ی یاد ها
همه ی خواستن ها
همه ی نخواستن ها
همه ی آدم ها
همه چیز.
هیچی نمیمونه
به زودی حتی هیچ خاطره ای هم نمیمونه
هیچی
هیچی
هیچی
یه روزی از همین روزها
که نه دوره نه نزدیک
نگی نگفتم.
من گفتم
تونشنیدی.
یکی از چیزایی که ازش خیلی بدم میاد ، ارسال و دریافت اس ام اس های تکراری مناسبتی ه .
اینکه یه اس ام اس رو از 100 نفر دریافت کنی.
و همونو هم برای 60 نفر دیگه بفرستی.
من نمیفهمم این کار ابلهانه یعنی چی؟
اس ام اس های مناسبتی تکراری برای روز زن،روز معلم ،روز عید،شب یلدا، و از هممممممممممممممممه بدتر برای روز تولد.
به نظرم وقتی یکی روز تولد آدم براش یکی از این اس های تکراری که از دل و مغز خودش نیست رو میفرسته......یعنی یه جورایی به کل سیستم جد و آباد آدم فحش داده.
اونوقت جالبش هم اینه که، همین آدم ،وقتی به این اس ام اس های الکی چسکی ش جوابی نمیدی ، شاکی میشه که فقط " دست ِ بگیر داری برای اس ام اس."
این روزا اس ام اس های مناسبتی برای روز زن دیگه بدجوری رو مخ ام میره.
همه ی اس ها یا میگه:
نسل زن خوب مثل دایناسور منقرض شده. یا زن رو از نگاه شریعتی تعریف میکنه. یا پیام های آبدوغ خیاری فمنیستی داره یا ....
امروز عصر ، خیلی بیخود و بی جهت گوشیم هنگ کرد و پکید و دیگه کار نکرد.
نمیدونم چی شد که یهو دلش خواست بره هالیدی.
ازش دلگیر نیستم. قصد ندارم حالا حالا ها هم درستش کنم. قصد ندارم یه گوشی جدید هم بگیرم.
بنابراین تا یه مدتی همراه خودم ام پی3 پلیر میبرم بیرون. که اینجوری دیگه کمبود گوشیم رو حس نمیکنم.چون این تمام مسئولیتی بود که اون طفل معصوم مسئول انجامش بود.
اگه احیانا نیاز شد با کسی تماس بگیرم...کارت تلفن دارم.
اگه احیانا کسی هم خواست باهام تماس بگیره...... مشکل خودشه و من مسئول حل کردن مشکلات بقیه نیستم که. هستم؟
دارم فکر میکنم به اینکه تمام حُسن ِ این پکیدن گوشی اینه که از دست تمام اس ام اس های مزخرف مناسبتی خلاصم تا مدتی.
چی هس؟
چی هس لابلای این نُت های وحشی؟
که اینطور ،به تمام دل آدم چنگ میزنه؟
چی هس که اینهمه بی رحم ه ؟
چی هس جز یه مشت خاطره و دیالوگ لعنتی ،
که
نه دلت میاد بریزیشون دور،
نه میتونی رو حقیقی بودنشون حساب کنی.
لعنت....لعنت...
پ.ن :
دلم یه ساحل میخواد با یه دریایِ طوفانیِ وحشی. که بشه در امتداد این ساحل تا نفس هست دوید و باد
فریادت رو با خودش ببره به یه جای دور
و نذاره هیچ گوشی بشنوه .
جلو روم یه راهروی طولانیه.
یه راهروی سفید که نمیتونم تهش رو ببینم.
انگار مه گرفته.
محو و گم.
دلهره دارم.
صدای ضربان قلبم رو میشنوم.
یه صدایی از پشت سرم میگه : " تو همون اتاقه. دیگه خودت برو. "
برنمیگردم به طرف صدا.
تو این مه سفید غلیظ با قدم های تند اما نا مطمئن میرم تو دهن اون راهروی طولانی.
تو اون اتاق ، تو اون اتاق خاکستری سرد
فقط یه تخت ه. یه تخت کنار پنجره.
پنجره ای که روبه کوه باز میشه و ازش نسیم خنک میاد تو و حریر های شیری آویزون رو میرقصونه.
و صدای پرنده ها.
نمیفهمم کی رسیدم کنار اون تخت.
تمام جونم یخ میزنه،
از دیدن کسی که روی تخت ،طاقباز خوابیده و با چشمای گود رفته نگاهم میکنه.
و تا نگاهم تو نگاهش گره میخوره زمزمه میکنه : " رویای مهربون ."
نمیدونم
نمیدونم چی منو پروند از اون کابوس منجمد؟
چی منو نجات داد از تحمل اون عذاب؟
تماس اون دستای منجمد با دست راستم ؟
اون نگاه خالی و بی حس ؟
ترس از حقیقی بودن اون لحظه ی وحشتناک ؟
نمیدونم چی منو پروند از اون کابوس لعنتی؟
فقط یادمه با صدای خودم از خواب پریدم.
و به محض اینکه فهمیدم خواب بوده ، با تمام دلم از خدا تشکر کردم که حقیقت نداشت.
حس نداشتم.انگار جونم رفته بود.پریده بود.مث آسیتون.
صورتم رو درسته فرو کردم تو بالش و حس کردم حتی خدا هم دلش برام سوخت.
دلش سوخت برای هر اونچه به سرم آورده و هنوز داره ادامه میده و هنوز ازش شاکی نشدم.
حس کردم صورتم یه جایی رو سمت چپ سینه ی خداونده و اونچه از لای پلک های بسته م سرازیره رو تنها اون حس میکنه.
تُن بم صداش رو میشنیدم که زمزمه کرد : " ششششششش .نترس. فقط یه خواب بود.یه کابوس. بخواب.حالا دیگه بخواب."
تو خونه ی جدید ، من 3 بار تو طول شبانه روز صدای اذان رو میشنوم.
سحر ،ظهر،غروب.
و هر 3 تاش برای من نوستالژیکه.
اذان سحر ، منو یاد سالهای دور میندازه که روزه میگرفتم. هی نزدیک اذان ، وسط دعای سحر ، اعلام میکردن که چند دقیقه تا اذان مونده و من غالبا درست تو اون لحظه ی آخر تو دستشویی مشغول مسواک زدن بودم. و امید زیادی داشتم که بعد از اینکه کارم تموم شد چند لحظه ای وقت داشته باشم که بتونم یه لیوان آب خنک دیگه بخورم که هرگز این اتفاق نیفتاد و درست زمانی الله اکبر اذان رو میگفتن که اون یه جرعه آب خنک خوشمزه داشت رو زبونم موج میزد و من با دلخوری و حرص مجبور بودم بیخیال غورت دادنش بشم.
اذان ظهر منو یاد دوران مدرسه میندازه. دوره ی ابتدایی که ظهری بودم. چند دقیقه مونده به اذان مامان منو به زور میشوند پشت میز و یه بشقاب غذا میذاشت جلوم و مجبورم میگرد تا تهش رو بخورم. مدام هم تکرار میکرد : " اگه نخوری همینجور کوچولو میمونیا ." و من نمیفهمیدم که خوب مگه چه اشکالی داره آدم کوچولو بمونه ؟
اذان غروب هم مثل خیلی های دیگه منو هم یاد افطار میندازه. یاد سفره ی رنگ وارنگ. یاد پنیر تبریز و سرشیر و عسل و مربای توت فرنگی و نون شیرمال و آش و چایی هل دار.
تو خونه ی جدید ، من 3 بار در طول شبانه روز صدای اذان رو میشنوم.
و 3 بار در طول شبانه روز ، این به یادم میاد که چقدر از گذشته ها ،دور شدم.
پ.ن :
1- میتونم بگم کارای جابجاییم تموم شده. خونه گرم و خوشگل شده . اما هنوزم با هم دوست نیستیم.
2-دلم یه مسافرت دسته جمعی کوتاه میخواد.از اونایی که هرچی فکر و انرژی منفی هست رو میپرونه.
3-" حرف....مثل تیری ست ، که از چله ی کمان رها میشود. ".
راست میگه. میدونم این مرض رو دارم.
همین امشب....بله همین مشب. دیدم تو کنار پروفایلت یدونه نقطه رو شِیر کردی اینجوری : " . "
بعد بهش اونقدر فکر کردم که خدا میدونه.
بعد درست زمانیکه آفلاین شدم این اومد تو مخ ام که:
" این نقطه که میبینم
برای تو شاید
پر باشه از بی اهمیت ترین داستانها
اما
منو
یاد این میندازه :
نقطه، سر خط
و چی میتونه تلخ تر باشه از این نقطه ی ته خط..."
من نیم ساعتی میشه از سر کار رسیدم خونه.
این خونه ی جدید.
وقتی داشتم از موسسه برمیگشتم خونه ، با دلتنگی به ایستگاه تاکسی های مسیر خونه قبلیم نگاه کردم.
خونه ی قبلیم. با اون پنجره دوستداشتنی. با اون لحظه هایی که توش داشتم و از یادم نمیرن. با تمام خاطرات خوب و بدش.
من الان اینجام. تو اتاقی که قراره اتاق خواب باشه.
روی یه بسته ی بزرگ نشستم که چیزی نیس جز لباسام که با چه وسواسی مرتب بسته بندیش کرده بودم و الان هیچی نیس جز یه توده ی ترکیده.
تمام خونه پره از کارتن و وسایل بسته بندی شده.
و من تنهام. نیروی کمکی تو راهه اما درحال حاضر من با این خونه ی جدید تنهایی نشستیم و زل زدیم به هم و تو فکر هیچکدوممون این نیس که برای شروع یه دوستی دستمون رو دراز کنیم.
من خونه ی قبلی رو دوست داشتم و دارم و حس میکنم قاطی شدن با این خونه جدیده یعنی خیانت به تمام حس های خوبی که با خونه ی قبلیم داشتم.
هرچند اون خونه مال من نبود و استیجاری بود و این خونه دیگه مال خودمونه.
من الان اینجام. نشستم و کامپیوتر رو گذاشتم رو پام و مینویسم تو کافه ی دنج خودم ، چون دوست ندارم برم سراغ ولو کردن وسایلم.
دیروز اثاث کشی کردیم. بلافاصله بعد از اینکه همه ی وسایل اومد تو این خونه ، در رو قفل کردیم و رفتیم خونه مامان اینا تا آماده شیم برای جشن عروسی پسر عمه م .شب هم برنگشتیم خونه. صبح هم رفتم سر کار و الان.....
من دلم برای اون خونه تنگیده.
اون اتاق دنج کارم.
اون پنجره رو به خیابون.
نیمه شب هایی که کنار پنجره میشستم و چایی میخوردم با خرما و جلوی چشمم یه خیابون بود که خواب نداشت مث خودم.
اون پنجره رو به روزای بارونی و شب های برفی.
من الان اینجام.
تمام خونه پره از کارتن و بسته های ریز و درشت. نیروی کمکی تو راهه. اما من تمایلی به جاگیر شدن ندارم.
ای کاش میتونستم درست تو همین لحظه تنها بسته ای که باز کردم و فقط شامل کامپیوترم و اون دفتر بزرگ طراحیم که توش مینیمال هام رو مینویسم و سالنامه ی جلد چرمی ه جدیدم رو بردارم و برم یه جای دور.
پینوشت:
1-دیروز با تنها همسایه ای که بین اون 11 واحد باهاش آشنا شده بودم تو این یکسال ، خداحافظی کردم. اون پیرمرد غمگین دوست داشتنی ورشکسته که دلش پر میزنه برای اینکه از این شهر غریب کنده بشه و برگرده به شهر خودشون. من امروز دلم برای تنها دوستی که تو اون ساختمون داشتم هم تنگه. اون پیرمرد مهربون که منو ( دور از جونش) یاد باباجونم مینداخت.
2-از اول بچگیم از شروع یه تغییر متنفر بودم . و مخصوصن اگه این تغییر باعث شه تو روند نرمال زندگیم و روزهام کن فیکون شده باشه.آآآآآآآآآآآآاقا جون من از تغییر بدم میاد.اااااااااااااااااه.
3-اگه چرت و پرت و پر غلط املایی نوشتم متاسفم. ابدن حال ندارم دوباره بخونم این شر و ور ها رو و ادیت کنم.
5-پووووووووووووووووووووووف. تلوراس میبینی چه زود یک سال گذشت. پارسال یادته درگیر اثاث کشی بودم؟ یادته ؟ میبینی عمرمون داره میگذره. عمرمونه داره میره به ....
| Design By : Night Melody |

